تبليغاتX
صدای سخن عشق

صدای سخن عشق

صدایی که در آسمانها پیچید و بر دل دو عاشق نشست

 

روزي مجنون با هزاران شوق و آرزو به در خونه ليلي اومد و در زد

صداي ليلي رو شنيد كه مي پرسيد : كيست

مجنون گفت : منم در را باز كن

اما ليلي در را باز نكرد !!!

مجنون رفت و روزها در بيابان با آه و فغان سپري كرد كه چرا ليلي اش چنين كرده

تا اينكه باز به در خونه ليلي رفت و باز هم در زد .

ليلي پرسيد : كيست ؟

و مجنون جواب داد : توآم !!!

و درب منزل گشوده شد .

سلام به تمام دوستانمان و با تبريك سال نو به تك تك آنها .

اين مطلب رو به خاطر دوست عزيزي نوشته ايم كه هديه اي گرانبها به ما دادند .

آقا مهدي از عشق برايمان نوشته بودند . و يكي از دستنوشته هاي خودشون رو

با تمام محبت قلبيشون به ما تقديم كرده بودند .

دوست عزيزمان راز اين داستان رو وقتي متوجه بشي پي به حقيقت عشق هم خواهي برد

تنها بدون عشق چيزي نيست كه بشه اونو معني كرد تنها بايد اثباتش كني .

و ما ميدانيم قلبي اين چنين پاك جايگاه والاترين عشق خواهد بود .

يا حق .

+ نوشته شده در  88/01/24ساعت   توسط درویش و صنم  | 

حرف دلم

 

می نویسم تا بدانی که :


هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت !


می نویسم تا بدانی :


باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر !


می نویسم تا بدانی :


رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش !


می نویسم تا بدانی :


اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ !


می نویسم تا بدانی :


دوستت دارم


و تمام نوشته هایم

بهانه ست برای گفتن " دوستت دارم "های دلم

 

مرید درویش (صنم)

+ نوشته شده در  87/12/13ساعت   توسط درویش و صنم  | 

درویشم

جاودانه باش مثل آب !

 مثل هرچه که اسیر سایه ها نمی شود !

جاودانه باش !

 قسم بخور به شب ، به سایه ها  ، به نور

قسم بخور که جاودانه باشی و همیشه سبز ،

بدان ، شکوه باد ها :

همان صدای هولناکشان : به روی شاخه ی شکسته است و بس !

ولی تو با اراده باش !

همیشه نور و روشنی ، همیشه جاودانه باش ............

 مرید درویش (صنم)

+ نوشته شده در  87/11/24ساعت   توسط درویش و صنم  | 

تو را بر سر در میخانه آویزند !

 

به گرد کعبه میگردی پریشان


که وی خود را در آنجا کرده پنهان


اگر در کعبه میگردد نمایان


پس بگرد!  تا بگردیم…


در اینجا باده می نوشی،  در آنجا خرقه می پوشی


چرا بیهوده می کوشی؟


در اینجا مردم آزاری ، در آنجا از گُنه عاری


نمی دانم چه پنداری؟


در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری ، 

 تو آنجا در پی یاری…


چه پنداری؟

کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟


چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند؟


چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟

چه دیداری که جزدینار و درهم از شما سفتن نمیداند؟

به دنبال چه میگردی که حیرانی؟


خِرد گم کرده ای شاید نمیدانی!!!

"همای" از جان خود سیری ،

که خاموشی نمی گیری

لبت را چون لبان فرخی دوزند…


تو را در آتش اندیشه ات سوزند…


هزاران فتنه انگیزند…


تو را بر سر در میخانه آویزند !

 

 مرید درویش ( صنم )

+ نوشته شده در  87/11/01ساعت   توسط درویش و صنم  | 

اینگونه است عشق ما ...

 

آیینه در برابر باد ایستاده بود  ...  

  شکسته و ترک خورده ...  باخنده به باد گفت :


(( من عشق را ...... در خویش تکثیر می کنم ))

 

باد سیلی دیگری به صورت او نواخت

 

و آینه باز هم تکثیر شد ...

 

مرید درویش ( صنم)

 

+ نوشته شده در  87/07/11ساعت   توسط درویش و صنم  | 

یارب ....

 

پروردگارا برمن نظر کن،

اما نه به اندازه ي ارزش و لياقتم زيرا از آن بي بهره ام. 

بلکه به اندازه ي عشقم، به اندازه ي اشتياقم، به اندازه ي نيازم.

نه نياز به آسايش، نيازبه رسيدن.

به من توجه کن وفراموشم مکن، نه به اندازه ي عشق ونيازم زيرا

بسيار ناچيز است. بلکه به اندازه ي کرامت ورحمتت.

ياريم کن، نه به اندازه ي استحقاقم بلکه به اندازه ي مهر و رأفتت.

اي بخشاينده ي گناهان ، نبخشاي خطاي کوچکم را.زيرا بخشايشت

گستاخم مي کند وبه من جسارت انجام گناهان بزرگتررامي دهد.

عذابم ده ومجازاتم کن بسيار بيشتر از گناهم،اما بسيار کمتر ازخشمت.

زيرا هنگام خشم رها مي کني مرا تا نابود شوم،وهنگام خرسندي

با مهرباني مجازات مي کني مرا که تا فرصتي باقيست برگردم.

تنبيه تورا بخششت مي دانم وآن رابسيار دوست مي دارم.

صبر ده مرا بيشتر ازدردم ودرد ده مرا کمترازصبرم.

آنقدربر صبر من بيفزاي تاغلبه کند بر هر دردي.

 آنگونه که حتي دردشوارترين لحظات ،قلبم آرام وخشنود باشد.

خشنود باش از من ، با آن که مستحق خشمم...

باشد که در سال جدید آنی شویم که تو میخواهی که چشم به دستان

پر مهر تو داریم خدای مهربــــــــــــان .

 

مرید درویش ( صنـــــــم )

+ نوشته شده در  87/01/22ساعت   توسط درویش و صنم  | 

  

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم .

شغلم را ،

دوستانم را ،

مذهبم را ،

زندگی ام را !

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم .

به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟

و جواب او مرا شگفت زده کرد !

و او گفت : آیا سرخس و بامبو را میبینی ؟

پاسخ دادم : بلی

فرمود : هنگامی که درخت سرخس و بابمو را آفریدم ،

به خوبی از آنها مراقبت نمودم به آنها نور و غذای کافی دادم .

دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و

 تمام زمین را فراگرفت اما از بامبو خبری نبود .

اما من از او قطع امید نکردم .

 در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای

 به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود .

من بامبوها را رها نکردم و در سالهای سوم و چهارم نیز

 بازبامبوها رشد نکردند. اما من باز از آنها قطع امید نکردم .

 در سال پنجم جوانه های کوچکی از بامبو نمایان شد .

در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود

اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت رسید .

۵ سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند .

ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و

آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند .

خداوند در ادامه فرمود : آیا میدانی در تمام سالهایی که تو درگیرمبارزه

 با سختیها و مشکلاتت بودی در حقیقت ریشه هایت را

 مستحکم  میساختی ؟

من در تمام این مدت تو را رها نکرده بودم

همانگونه که بامبوها را رها نکرده بودم .

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن ...

بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند

زمان تو نیز فرا خواهد رسید ، تو نیز رشد میکنی و قد میکشی .

از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم ؟

در پاسخ از من پرسید : بامبوها چقدر رشد میکنند ؟

جواب دادم : هر چقدر که بتوانند .

گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هرچقدر که بتوانی .

و به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد .

 

این مطلب رو برای اون کسایی نوشتم که

به خیال خودشون با سختی دادن به ما میتونن ذره ای از عشق ما کم کنن .

ما از اونها ممنونیم

چون با هر سختی به ما میفهمونند که چقدر عشقمون بزرگ و عظیمه

 و چقدر آدمها هستن که نمیتونن بزرگی اونو ببینن ... و در مقابل اونها و

کاراشون ما بیشتر قدر همدیگر رو میدونیم .

و بدانند که :

خدا عاشق است و عاشقان را دوست دارد . چیزی که برای آنها ناشناخته است .

یا حق

مرید درویش ( صنم ) 

+ نوشته شده در  86/11/13ساعت   توسط درویش و صنم  | 

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
 
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
 
تک و تنها، به تو می اندیشد
 
و کمی،
 
دلش از دوری تو دلگیر است....
 
 
مهربانم، ای خوب!
 
 
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
 
به رهت دوخته بر در مانده
 
و شب و روز دعایش اینست؛
 
زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی
 
و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...
 
 
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
 
 
یک نفر هست که دنیایش را،
 
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
 
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
 
 
مهربانم، ای خوب!
 
 
یک نفر هست که با تو
 
تک و تنها، با تو
 
پر اندیشه و شعر است و شعور!
 
پر احساس و خیال است و سرور!
 
 
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
 
 
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
 
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
 
از ته قلب و دلش می بوسد
 
و دعا می کند این بار که تو
 
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
 
و پر از عاطفه و عشق و امید
 
به شب معجزه و آبی فردا برسی ....
 
 
مرید درویش ( صنم )            
 
+ نوشته شده در  86/10/13ساعت   توسط درویش و صنم  | 

اشك عشق

 

قطره ، دلش دريا ميخواست ، خيلي وقت بود به خدا گفته بود .

هر بار خدا ميگفت : از قطره تا دريا راهي ست طولاني ،

 راهي از رنج و عشق و صبوري .هر قطره را لياقت دريا نيست .

قطره عبور كرد و گذشت ، قطره ايستاد و منجمد شد ، قطره

روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.

هر بار چيز تازه از رنج و عشق و صبوري آموخت .

تا روزي كه خدا گفت : امروز روز توست ، روز دريا شدن .

و خدا قطره را به دريا رساند .

قطره طعم دريا چشيد و طعم دريا شدن را .

روز ديگر قطره به خدا گفت : از دريا بزرگتر ،

از دريا بزرگتر هم هست ؟

خدا گفت : آري هست ،

قطره گقت : پس من آن را ميخواهم . بزرگترين را ،

 بي نهايت را .

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و

 گفت : اين بي نهايت است .

آدم عاشق بود و دنبال كلمه اي مي گشت كه

 عشقش را توي آن بريزد .

اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت .

قطره از قلب عاشق عبور كرد .

آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت .

وقتي قطره از چشم آدم چكيد خدا گفت : حالا تو بي نهايتي ،

 چون كه عكس من در اشك عاشق است .

 

 مرید درویش ( صنم )

+ نوشته شده در  86/09/07ساعت   توسط درویش و صنم  | 

 

روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازند
 
وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من میماند

روزها میگذرند , که سکوتی ممتد, برلبم میرقصد
 
قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت
 
بی صدامیمیرند 
 
روزها میگذرند , که به خود میگویم

گرکسی آمد وبرداشت زلب مهرسکوت

گرکسی آمد و گفت قطعه شعری بسرود

گر کسی آمد واز راه صفا دل ما را بربود

حرفها خواهم زد , شعرها خواهم خواند

بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساخت

روزها میگذرند

که به خود میگویم

گرکسی آمد و بر زخم دلم , مرحمی تازه گذاشت

گرکسی آمد و بر روی دلم , طرحی ازخنده گذاشت

گرکسی آمد و درخاطر من , نقشی ازخود انداخت

صد زبان باز کنم

قصه ها سازکنم

گره از ابروی هرغمزده ای درجهان بازکنم

من به خود میگویم

اگرآمد آن شخص !!!!!!

من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانیست

من به او خواهم گفت , تا ابد دردل من مهمانیست

ولی افسوس و دریغ

آمدی نقشی  زخود در سر من افکندی

دل ربودی و به زیر قدمت افکندی

دیده  دریا کردی

عقل شیدا کردی

طرح جاوید سکوت , تو به جای لبخند , برلبم افکندی

دل به امید دوا آمده بود

به جفا درد برآن زخم کهن افکندی

روزها می آیند

لحظه ها ازپی هم میتازند

من به خود میگویم
 
(( مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب ))
 
من نيستم

آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم

 مرید درویش ( صنم)

+ نوشته شده در  86/07/12ساعت   توسط درویش و صنم  |