|
روزي مجنون با هزاران شوق و آرزو به در خونه ليلي اومد و در زد صداي ليلي رو شنيد كه مي پرسيد : كيست مجنون گفت : منم در را باز كن اما ليلي در را باز نكرد !!! مجنون رفت و روزها در بيابان با آه و فغان سپري كرد كه چرا ليلي اش چنين كرده تا اينكه باز به در خونه ليلي رفت و باز هم در زد . ليلي پرسيد : كيست ؟ و مجنون جواب داد : توآم !!! و درب منزل گشوده شد . سلام به تمام دوستانمان و با تبريك سال نو به تك تك آنها . اين مطلب رو به خاطر دوست عزيزي نوشته ايم كه هديه اي گرانبها به ما دادند . آقا مهدي از عشق برايمان نوشته بودند . و يكي از دستنوشته هاي خودشون رو با تمام محبت قلبيشون به ما تقديم كرده بودند . دوست عزيزمان راز اين داستان رو وقتي متوجه بشي پي به حقيقت عشق هم خواهي برد تنها بدون عشق چيزي نيست كه بشه اونو معني كرد تنها بايد اثباتش كني . و ما ميدانيم قلبي اين چنين پاك جايگاه والاترين عشق خواهد بود . يا حق .
می نویسم تا بدانی که : بهانه ست برای گفتن " دوستت دارم "های دلم مرید درویش (صنم)
درویشم جاودانه باش مثل آب ! مثل هرچه که اسیر سایه ها نمی شود ! جاودانه باش ! قسم بخور به شب ، به سایه ها ، به نور قسم بخور که جاودانه باشی و همیشه سبز ، بدان ، شکوه باد ها : همان صدای هولناکشان : به روی شاخه ی شکسته است و بس ! ولی تو با اراده باش ! همیشه نور و روشنی ، همیشه جاودانه باش ............ مرید درویش (صنم)
به گرد کعبه میگردی پریشان تو آنجا در پی یاری… کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟ "همای" از جان خود سیری ، که خاموشی نمی گیری لبت را چون لبان فرخی دوزند… مرید درویش ( صنم )
آیینه در برابر باد ایستاده بود ... شکسته و ترک خورده ... باخنده به باد گفت : باد سیلی دیگری به صورت او نواخت و آینه باز هم تکثیر شد ... مرید درویش ( صنم)
پروردگارا برمن نظر کن، اما نه به اندازه ي ارزش و لياقتم زيرا از آن بي بهره ام. بلکه به اندازه ي عشقم، به اندازه ي اشتياقم، به اندازه ي نيازم. نه نياز به آسايش، نيازبه رسيدن. به من توجه کن وفراموشم مکن، نه به اندازه ي عشق ونيازم زيرا بسيار ناچيز است. بلکه به اندازه ي کرامت ورحمتت. ياريم کن، نه به اندازه ي استحقاقم بلکه به اندازه ي مهر و رأفتت. اي بخشاينده ي گناهان ، نبخشاي خطاي کوچکم را.زيرا بخشايشت گستاخم مي کند وبه من جسارت انجام گناهان بزرگتررامي دهد. عذابم ده ومجازاتم کن بسيار بيشتر از گناهم،اما بسيار کمتر ازخشمت. زيرا هنگام خشم رها مي کني مرا تا نابود شوم،وهنگام خرسندي با مهرباني مجازات مي کني مرا که تا فرصتي باقيست برگردم. تنبيه تورا بخششت مي دانم وآن رابسيار دوست مي دارم. صبر ده مرا بيشتر ازدردم ودرد ده مرا کمترازصبرم. آنقدربر صبر من بيفزاي تاغلبه کند بر هر دردي. آنگونه که حتي دردشوارترين لحظات ،قلبم آرام وخشنود باشد. خشنود باش از من ، با آن که مستحق خشمم... باشد که در سال جدید آنی شویم که تو میخواهی که چشم به دستان پر مهر تو داریم خدای مهربــــــــــــان . مرید درویش ( صنـــــــم )
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم را ، دوستانم را ، مذهبم را ، زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم . به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد ! و او گفت : آیا سرخس و بامبو را میبینی ؟ پاسخ دادم : بلی فرمود : هنگامی که درخت سرخس و بابمو را آفریدم ، به خوبی از آنها مراقبت نمودم به آنها نور و غذای کافی دادم . دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فراگرفت اما از بامبو خبری نبود . اما من از او قطع امید نکردم . در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود . من بامبوها را رها نکردم و در سالهای سوم و چهارم نیز بازبامبوها رشد نکردند. اما من باز از آنها قطع امید نکردم . در سال پنجم جوانه های کوچکی از بامبو نمایان شد . در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت رسید . ۵ سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند . ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند . خداوند در ادامه فرمود : آیا میدانی در تمام سالهایی که تو درگیرمبارزه با سختیها و مشکلاتت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی ؟ من در تمام این مدت تو را رها نکرده بودم همانگونه که بامبوها را رها نکرده بودم . هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن ... بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند زمان تو نیز فرا خواهد رسید ، تو نیز رشد میکنی و قد میکشی . از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم ؟ در پاسخ از من پرسید : بامبوها چقدر رشد میکنند ؟ جواب دادم : هر چقدر که بتوانند . گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هرچقدر که بتوانی . و به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد . این مطلب رو برای اون کسایی نوشتم که به خیال خودشون با سختی دادن به ما میتونن ذره ای از عشق ما کم کنن . ما از اونها ممنونیم چون با هر سختی به ما میفهمونند که چقدر عشقمون بزرگ و عظیمه و چقدر آدمها هستن که نمیتونن بزرگی اونو ببینن ... و در مقابل اونها و کاراشون ما بیشتر قدر همدیگر رو میدونیم . و بدانند که : خدا عاشق است و عاشقان را دوست دارد . چیزی که برای آنها ناشناخته است . یا حق مرید درویش ( صنم )
مهربانم، ای خوب!
قطره ، دلش دريا ميخواست ، خيلي وقت بود به خدا گفته بود . هر بار خدا ميگفت : از قطره تا دريا راهي ست طولاني ، راهي از رنج و عشق و صبوري .هر قطره را لياقت دريا نيست . قطره عبور كرد و گذشت ، قطره ايستاد و منجمد شد ، قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت. هر بار چيز تازه از رنج و عشق و صبوري آموخت . تا روزي كه خدا گفت : امروز روز توست ، روز دريا شدن . و خدا قطره را به دريا رساند . قطره طعم دريا چشيد و طعم دريا شدن را . روز ديگر قطره به خدا گفت : از دريا بزرگتر ، از دريا بزرگتر هم هست ؟ خدا گفت : آري هست ، قطره گقت : پس من آن را ميخواهم . بزرگترين را ، بي نهايت را . خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اين بي نهايت است . آدم عاشق بود و دنبال كلمه اي مي گشت كه عشقش را توي آن بريزد . اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت . قطره از قلب عاشق عبور كرد . آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت . وقتي قطره از چشم آدم چكيد خدا گفت : حالا تو بي نهايتي ، چون كه عكس من در اشك عاشق است . مرید درویش ( صنم )
روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازند مرید درویش ( صنم)
|
About![]()
همسرم ... Archivesهفته چهارم فروردین 1388هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته دوم بهمن 1386 هفته دوم دی 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 Links
به نام خالق عشق( داداش رضا )
عشق به پروانه |